تبليغاتX
من و خانواده ام
خاطرات شيرين

ای پدر ای با دل من همنشین


ای صمیمی ای بر انگشتر نگین


ای پدر ای همدم تنهاییم


آشنایی با غم تنهاییم


ای طنین نام تو بر گوش من


ای پناه گریه ی خاموش من


همچو باران مهربان بر من ببار


ای که هستی مثل ابر نو بهار


در صداقت برتر از آیینه ای


در رفاقت باده ای بی کینه ای


ای سپیدار بلند و پایدار


می برم نام تو را با افتخار


هر چه دارم از تو دارم ای پدر


ای که هستی نور چشم و تاج سر


رحمت بارانی ای روشن تبار


مهربانی از تو مانده یادگار


ای پدر بوی شقایق می دهی


عاشقی را یاد عاشق می دهی


با تو سبزم


گل بهارم


ای پدر


هر چه دارم از تو دارم ای پدر

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 7:42 بعد از ظهر  توسط حسنا | 
 

 

  كودكی كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید: «می­گویند فردا شما مرا به زمین می­فرستید، اما من به این كوچكی و بدون هیچ كمكی چگونه می­توانم برای زندگی به آنجا بروم؟»

خداوند پاسخ داد: «‌از میان تعداد بسیار فرشتگان من یكی را برای تو در نظر گرفته­ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد كرد.»

اما كودك هنوز مطمئن نبود كه می­خواهد برود یا نه !!!!

 اینجا در بهشت من هیچ كاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من كافی هستند.

خداوند لبخندی زد­،ّّ فـــرشـــتــــه­ات برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد، و تو عشق او را احساس خواهی كرد و شاد خواهی شد.

كودك ادامه داد: من چطور می­توانم بفهمم مردم چه می­گویند، وقتی زبان آنها را نمی­دانم؟

خداوند او را نوازش كرد و گفت: فــــرشــــتـــه تو، زیباترین و شیرین­ترین واژه­هایی را كه ممكن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد كه چگونه صحبت كنی.

كودك با ناراحتی گفت: وقتی كه می­خواهم با شما صحبت كنم چه كنم؟

اما خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت «فــــرشــــتــــه­ات دستهایت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می­دهد كه چگونه دعا كنی»

كودك سرش را برگرداند، شنیده­ام كه در زمین انسانهای بدی هم زندگی می كنند، چه كسی از من محافظت خواهد كرد؟

فــــــرشــــــتــــــه­ات از تو محافظت خواهد كرد، ‌حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

كودك با نگرانی ادامه داد اما من همیشه به این دلیل كه دیگر نمی­توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فـــــــرشــــتــــه­ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من همیشه در كنار تو خواهم بود.

و در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده می­شود. كودك دانست كه باید به زودی سفرش را آغاز كند. او به آرامی یك سئوال دیگر از خداوند پرسید:

خدایا من باید همین حالا بروم، لطفاً نام فـــــرشــــتــــه­ات را به من بگو؛ خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد: «نام فــــــرشـــتـــه اهمیتی ندارد و به راحتی می­توانی او را مـــــــــــادر صدا كنی»

 مامان مهربونم روزت مبارك

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 9:49 قبل از ظهر  توسط حسنا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من حسنا هستم متولد 18 خرداد 58 و شوهرم جعفر متولد 29 بهمن 51 . هر دو با هم تو يه شركت خصوصي كار مي كنيم .
این وبلاگ برای ثبت خاطرات ایام خوب زندگی من و همسر مهربونم ساخته شده
من و عزیز مهربونم پیمان زناشوییمون رو با همدیگه در 29 خرداد سال 82 بستیم و در 31 ارديبهشت ماه سال 83 با دعای خیر پدر و مادرامون راهی کاشانه پر از عشق و محبتمون شدیم
این وبلاگ رو برای ثبت وقایع و خاطرات زندگی مشترکمون ثبت کردم تا مرورری باشد به روزهای خوشی که می گذرند و روزهای که می آیند شاید روزی رسید و فرزاندانمان ادامه رو این راه شدند......

نوشته های پیشین
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
87/11/01 - 87/11/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
پیوندها
روزانه هاي من
ستاره شبهاي مهرنوش
دنياي مهتاب
دفتر شعر پادیان پارسی
مامان مينا و متين كوچولو
مامان رزا و هديه خداي مهربون
زن امروز
دفتر خاطرات زندگي سحر
غزل خانم
يك عدد سارا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان